چند جمله ی ساده و بعد...
تمام! به همین سادگی بی خداحافظ... . . . هنوز کسی "عزیزم" خطابت میکند؟ کسی به نام میخواندت؟ هنوز چشم هایت فانوسند توی تاریکی؟ . . . همیشه بوده ای همیشه بیصدا همیشه سکوت . . . انتظار کدام بهار را میکشم؟ کدام بازگشت را منتظرم؟ نمیدانم! . . . "هنوز" "همیشه" در تقابل بودند این دو که وقتی در جواب "دوستم داری هنوز؟"هایت گفتم "همیشه" تو....؟! . . . کجای این یلدای انتظار ایستاده ای که پیدایت نمیکنم؟ مگر چشم هایت "همیشه" فانوس نبودند؟ مگر نیستند"هنوز"؟ چشم هایت را بگشا بگذار پیدایت کنم . . . گل های افتابگردان میدانند به کدام سو نگاه کنند؟ نمیدانند! . . . نمیگویم بیا نمیگویم بمان بگذار پیدایت کنم . . . بوسه ی وداع را ندارم! گرمای اغوشی شاید... شاید اشک داغی نگاهی که بوی مهربانی میدهد... یا نمیدهد!! شاید هیچ!! شاید... . . . وهم بود یا نبود؟! این جا ایستاده بودی با لبخند درخشان مثل "همیشه" قلب داشتی...یا نداشتی؟؟ . . . پشت پرده های گریه سر بدزد تا... راستی هنوز اشک میریزی؟ هنوز یادت هست وادی گریه کجاست؟ نیست! اگر بود دلت هوای "بیا منو ببر نوازشم کن" میکرد دلم اغوش بی دغدغه میخواد... . . . چند جمله ی ساده و بعد.... دیگر هیچ چیز نبود 
ساعت: 12:4
تاریخ: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388




